
آمده نوروز در ایرانزمین
نو شدنهای طبیعت را ببین
میرود سال هزار و چارصد
این عددها باشد از بهر رصد
تا بدانی تو حساب سال و ماه
عمرِ چون دُرّ را نگردانی تباه
زمانی دراز سپری شد و آدمی چیزی نبود. اصلاً ذکر و یاد آدمی در عالم هستی نمیرفت؛ هرچند گوهر وجود او که همان نور محمدی است، اول چیزی است که خداوند خلق کرد.
جهان به نور محمدی روشنی یافت، اما دورههای مختلفی با شرایط متفاوت در کائنات سپری شد تا…
و آمد از ره آن عید گرامی
همان عیدی که آن را فطر نامی
همان عیدِ شروعِ فصلِ لادن
همان عیدِ پر از عطرِ خوشِ زن
عید فطر آمده از راه هماکنون ای جان
عید زیبای پر از آینه، عیدِ رمضان
آینه داده که بینید هماکنون خود را
تا ببینید چه گشتید پس از این باران
کسانی که نگاهشان از جنس عالم کثرت است و بین همهچیز و همهکس خط و مرز میکشند، ماه رمضان را امری فقط مختص مسلمانان میدانند، کریسمس را فقط برای مسیحیان، نوروز را فقط برای زرتشتیان، یوم کیپور را فقط برای یهودیان و به همین ترتیب.
اما آنان که چشمشان به عالم وحدت روشن شده و تلاش میکنند در پس پرده، دستی را ببینند که همهچیز را پیش میبرد، در هر چیزی از جمله بهار، لبخند یک نوزاد، عیدی ملی یا آیینی مذهبی، جوهرهای را میجویند که چون خونِ حیاتبخش، در رگهای هستی جاری است.
در ماه خدا آن بُتِ عیّار بیاید
کامَت همه در بَطنِ مَهِ یار برآید
آری، رمضان است همان ماهِ رهایی
هر غصّه و اِدبار در این ماه سر آید
ماه رمضان آمده با کرّ فراوان
تا محو کند فرّ دروغینِ حریفان
آری، رمضان است همان نصرِ پُر از فرّ
آن «فتح مبین» است که آید ز پسِ آن
ماه رمضان آمده از راه عزیزان
ماه رمضانی است که خود فصل بهاران
ماه خوشِ یاری که جز او یار نداریم
ماه سحر و یاسمن و سوسن و ریحان
سحر اصلِ کلام عاشقانه است
سحر عشق است، عشقِ بیبهانه است
سحر بارانِ عشق است و رهایی
در او پیداست نورِ کبریایی
ببین لادن سحر را که چه زیباست
چنان زیبا که گویی عین رؤیاست
نه آن رؤیا که خواب است و خیال است
نه آن دلبر که وصلِ او محال است
تو که بیدار هستی اندر این ماه
تماشا کن سحر را در سحرگاه
کنون که آمد از رَه لیلةالقدر
شده وقت رها گشتن از این قبر
کدامین قبر بدتر زین پلید است
همان نفْسی که جانت را دریده است
شب بیست و سه آمد از مَهِ یار
شبی که مینگردد هیچ تکرار
در یادداشتی دیگر، از این گفتیم که شب قدر چه ماهیت و کیفیتی دارد؛ هرچند کسی جز انسان کامل به درک حقیقتِ این شب نمیتواند رسید. بااینحال، «آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم بهقدر تشنگی باید چشید.» در یادداشت حاضر قصد داریم با همین رویکرد، تلاش کنیم تا انشاءالله دریابیم از میان همهٔ دعاهایی که در این شبِ پُرقدر میتوان به درگاه الهی داشت، بهترینِ آنها چه دعایی است.
از یکم فروردین ۱۴۰۱، شعرهایی را بهمناسبت نوروز و آغاز سال نو سرودهام که در اینجا، آنها را تقدیم شما میکنم. اگر عمری و توفیقی باشد، در سالهای بعد نیز شعرهایی از این جنس را در ادامهٔ همین مطلب ارسال خواهم کرد؛ شعرهایی که حالوهوایشان، نیایشی است به درگاه خدای بهار، خدای بهارآفرین، خدای یگانه که جز او خدایی نیست!
باید از شب گفت و از کیفیتِ لیلی… آری، لیلی؛ یار آسمانی. شب فرا رسیده. قدر آمده. سحر است و ماهِ رمضان میبارد. آری، خودِ ماه رمضان است که چون باران میبارد… زیر باران باید رفت… پس بیا، بیا سالکِ صادق، بیا تا در این شبِ نورانی، از قدرِ این شب بگوییم…